کلمات مرتبط(fulminate):بازگشت به واژه fulminatemercuric fulminate mercury fulminate
(م.ک ).رعد وبرق زدن ،غريدن ،منفجر شدن ،محترق شدن ،باتهديد سخن گفتن ،دادوبيداد راه انداختن ،اعتراض کردنشيمى : فولميناتکلمات مرتبط(2)
(م. ک . ) رعد وبرق زدن ، غریدن ، منفجر شدن ، محترق شدن ، باتهدید سخن گفتن ، دادوبیداد راه انداختن ، اعتراض کردن .
n.
v.
He fulminated against the Republicans' plan to cut Medicare
She railed against the bad social policies
the disease fulminated